لسان الملك سپهر

243

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

ساعد سيمين را تا مرفق حجاب رخساره بداشت و چنان آن ساعد و زراع فربه بود كه ساتر صورت او گشت و نابغه در اين معنى قصيده‌اى انشاد كرد كه اين شعر از آن است : سقط النصيف « 1 » و لم يروا سقاطه * فتنا ولته و اتقينا باليد و نيز اشعار ديگر در وصف متجرده داشت كه در آن از محاسن شكم و روادف و فرج او درج كرده بود . و المنخل بن عبيد بن عامر اليشكرى نيز در خدمت نعمان قربتى به كمال داشت و هيچ مردى را در عرب كمال و جمال او نبود ، از اين روى كه نعمان كريه المنظر و ابرش بود متجرّده را دل به سوى المنخل همىرفت و به دستيارى رسول و نامه با او آشنا شد گاه‌گاه از ديدار و كنار او بهره گرفت چنان كه گويند : دو پسر نعمان از المنخل است . بالجمله چون المنخل اشعار نابغه را بشنيد بر وى گران افتاد كه چرا معشوقهء او را در شعر ياد كرده ، پس در وقتى شايسته اين قصه با نعمان برداشت و گفت : نابغه را با متجرّده راهى است و او را ديدار كرده باشد و اگر نه چون وصف فرج و شكم تواند كرد و آن شعرها را جمله بر نعمان عرضه داشت و نائرهء خشم او را برافروخت تا دل بر قتل نابغه نهاد . عصام بن شهير الحرمى كه حاجب نعمان بود اين معنى بدانست و نابغه را بياگاهانيد ، ناچار نابغه از حيره بگريخت و راه شام پيش گرفت و به سراى عمرو بن الحارث بن الاصغر بن الحارث الاعرج درآمد . و حارث الاعرج پسر الحارث الاكبر ابى شمر است - كه شرح حالش مذكور شد - و مادر الحارث الاعرج ، ماريه دختر ظالم بن وهب بن الحارث بن معاوية بن ثور است از آل كنده كه صاحب دو گوشوارهء گرانبها بود ، چنان كه در عرب و لو كان بقرطى المارية مثل است . مع القصه نابغه به خانهء عمرو بن الحارث شد و نخست به نعمان برادر او بازخورد و او هنوز كودك بود و اين شعر در مدح او گفت : بيت هذا غلام حسن وجهه * مستقبل الخير سريع التّمام

--> ( 1 ) . نصيف : مقنعه را گويند .